نو بهار است بر آن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
سلام بر تو ای خواهر من سلام من بر تو ای پاره تن من
چه کنم؟ که دریایه شرمساری برخم نقش بسته
چه کنم؟ که بر خواهرم سرافکنده ام
چه کنم؟ که هوشم همه بی هوش شده
چه کنم؟ ای خواهرم که پیشه تو خزان شدم
جه کنم؟ چگونه کنم؟ جبران این همه مهر و وفا
چه کنم؟ تا بشکافم سکوت فاصله ها را
حال دگر چه کنم که قلم با گریستن جوهر را بر خود حرام کرد
بهار تو خود بهاری خبری ز خزان نداری
بهار به بهار دهمت سوگند چاره ای کن به حال من خزانی
پس ای
نو بهار عشق
ای بهار من
ای خواهرم
تو خود گو من چه کنم
که باشد کار و کلامی لایق
بهاریت
داداش همیشه عاشقت بهی