سلام عزیزان سلام ابجی بهار همه به همه اونایی که خوب بودن رو دوست دارن سلام به اونایی که خواهر دارن ابجی بهار به من فهموند که خواهر یعنی چی دوسش دارم بهترین ابجی دنیایی ابجی بهار جونم
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتیعاشقباشی و هیچ کس از دلعاشقتباخبر نباشد . وقتی لبخند میزنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگرانحرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتیتمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و ازاعماق قلب تنها وعاشقو گریانت بانگبرمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستتدارمو حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......
من اينك باز مي گويم كلامم را و شعرم را برايت راز مي گويم تو اي نيلوفر زيبا تو اي تنها و بي همتا چنان در سحر زيباي كلامت مانده ام مفتون چنان با حرف حرف شعر تو جدا گشتم از اين گردون كه ديگر هيچ حرفي جز كلام دوستت دارم نمي دانم نمي خواهم نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور كه ديگر من تو را دارم به استقبال تو اين بي زبون آمد برايت هديه ايي دارد اگر چه كوچك و كم قدر كه شايد در نظر آيد و آن جاني ست ناقابل كه در پيش تو قربان است يكي شكرانه كوچك براي عهد و پيمان است.